فووريه ( مترجم : عباس اقبال آشتيانى )

47

سه سال در دربار ايران ( فارسى )

ديگر از جلوى چشم ما گذشت . نخجوان سابقا شهر مهمى بوده ، خرابه‌هاى متعددى كه در اراضى اطراف آن مشاهده مىشود مىرساند كه آبادى و جمعيت شهر در گذشته به مراتب از امروز بيشتر بوده است . از آثار قابل ملاحظهء تاريخى نخجوان يكى مدخل بيضوى شكل بنايى است كه چند منارهء بىسر در اطراف آن باقى است و از آنجا به گبندى هشت‌ترك مىروند كه بالنسبه خوب مانده و بيرون آن به كاشىهاى مينايى مزبن است ، ديگر مسجد بزرگى است كه امروز ويران است و سقف آن چنان شكافى برداشته كه از آن مىتوان دو قلهء آرارات را ديد . از شهر كه گذشتيم باز صحرا شروع شد و چيزى نگذشت كه قلهء آرارات از پيش چشم ما ناپديد گرديد و در گردنه‌اى افتاديم كه دو طرف آن را تخته سنگ‌ها محصور مىكردند و منظره مخصوصى داشتند به اين معنى كه قسمت‌هايى كه از آنها در امتداد دامنه فرود آمده با سنگ‌هايى به رنگ‌هاى مختلف زرد و قرمز و سبز و بنفش طرفين گردنه را پوشانده بودند . قصبهء جلفا كه ما بين تپه‌اى بنا شده طرف دست چپ ما واقع بود . اين تپه شكلى غريب دارد يعنى نصف پايين آن در خاك‌هايى كه از نصف بالاى آن فرو ريخته و به كلى عريان شده است محصور گرديده است . ساعت يك بعد از ظهر به حياط گمركخانهء روس وارد شديم كه بيرق روس در بالاى آن در اهتزاز بود . از اينجا تا قايقى كه بايد ما را از ساحل روسى ارس به ساحل ايرانى آن ببرد همه‌جا قالى بر زمين افكنده بودند . از همسفران روسى خود كه ما را از سرحد اطريش تا سرحد ايران همه‌جا همراهى كرده و به سرعت و بدون مخمصه مسافرت در يك قسمت بزرگ از روسيه را براى ما آسان نموده بودند خداحافظى و تشكر كرديم و پس از جدا شدن از ايشان و گذشتن از ارس به سرزمين ايران قدم گذاشتيم .